تبليغاتX
سکوت سنگی - برو ...

سکوت سنگی

             برو ...

آه ديگر نمي خواهمت برو ...از پيشم نا پديد شو.
دلدار فراموش كارم روزهاي نخستين آشنائيمان بيم داشتم كه
با اين پاي خسته و اندام ناتوان نتوانم عشق تو رابپذيرم
و شایسته اين چنين محبت بزرگي نباشم
اما اكنون مي انديشم كه اشتباه فكر مي كردم
جملات فريبنده اي را كه از زبان ادا مي كرديي ...
از ‍ژ‍رفاي قلبت سر چشمه نگرفته بود
چون تو در نبودن من به ديگري دل بستي
برو ديگر نمي خواهم تو را ببينم
برو اي هوسباز...

 
 
مرا به خاطر خودم نه براي تمناها و هوسهاي دل خويش دوست مي داشتي.
 
افسوس مي خورم كه چرا دنياي عشق را از دريچه هوس مي نگري.
 
احساسات عنان گسيخته ات نسبت به ديگري مرا بر آن نمود كه
 
از تو جدا شوم و برايت بنگارم :
 
اي هوسباز چرا رمز عشق را ندانسته عاشق شدي خويش را در رديف عاشقان ميار.
 
عشق ،عاشق ،معشوق ،هوس را يگانه مايه ي نابودي عشق مي دانند.
 
برو ... برو تا آتش هوست را با بدن بلورين او خاموش سازي و
 
ميان دستهاي ديگري لمس شوي.
 
پيمان
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 14:16  توسط پيمان كلانتري  |