تيک تاک٫ تيک تاک
از ميان جاده پر از گرد و خاک ارابه گردآلودی ميگذرد.
اسب های سرکشی آن را می کشند و به تندی در پيچ و خم
راه از نظر ناپديدش مي کنند.
از دور ٫در دامان سبز و خرم کوه٫ دهکده های زيبايی ديده می شود.
ابرهای سرخ رنگ به انتظار موکب خويش در کنار افق صف کشيده اند.
در سرتاسر بيابان چيزی جز زيبايی ديده نمی شود.
ارابه ميرسد.
سورچی دهنه اسبان را به زحمت می کشد و آنها را نگه مي دارد .
آنگاه تازیانه از دست می نهد.
به زير می جهد.
اسب های خسته و کوفته را عوض ميکند ٬
گرده نانی برای ناهار خويش می خرد و دوباره به جای می نشيند.
پوستين را به خود می پيچد.
تازیانه را برمی دارد و دقيقه ای بعد در ميان گرد و خاک و
پيچ و خم جاده از نظر محو ميشود....
***
اين ارابه گذران٫ زمان نام دارد٫ زمان!
مسافرينش را ما تشکيل می دهيم.
راهی را که می پيماييم عمر نام دارد.
در اين جاده پر نشيب و فراز راه می سپريم تا به گورستان برسيم٬
گورستان !
ارابه زمان می گذرد.
در طول راه٫ مسافرين خود را از نظر ناپديد می کنند و
از آنها چيزی به جا نمی گذارد.
هنگامی که پای به دايره هستی ميگذاريم مسافری هستيم و
راهی که در پيش داريم سر منزلی بيشتر نيست.
کودکی٫ جوانی٫ پيری.
اما ميان هر يک از اين سه٫ سالها راه است.
اين راه دراز را توشه فراوان بايد که جز نکوکاری نيست.
هان ای آدميان٬ برای اين راه دراز توشه ای جز اين مي اندوزيد:
نکوکاری٫ نکوکاری!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:19  توسط پيمان كلانتري
|
