مرگ
تکه تکه های ترنم احساسم مملو از بوی غریب تنهایی ی باز نیافتنی است که انگار سال هاست از من ربوده اندش و من برای هر قطره اش بارها نماز باران خوانده ام و باز بی ایمان تر از قبل بی چتر و بی پناه در کوچه های شهر شلوغ شارلاتان بازی مشغول پرسه زدن هستم
من تنها تر از یک ملودی به دنیا آمدم و انگار تنها تر از یک سلول می میرم و هیچ کس نخواهد فهمید چقدر مرگم از درد و چقدر اش از غم بود
فکر کن چقدر چندش آور است که احساست را مجبور باشی با همه قسمت کنی !!! احساسی که تمامش را دوست داری بارها و بارها فقط و فقط به یک نفر تقدیم کنی و حالا چون تمام وقت در پی خوردن سیب بوده ای دیگر فرصتش نیست
اجبار انگار انسان را بی اختیار و بی عنان در راستای مسیر هایی که حتی خداوند هم در آن ها نمی گذرد محکوم به ملعونی و خشونت و کدورت و فراست قائمی می کند که هیچ کدام از احکام لامسه اش دیگر در دست خودش نیستند
درد های کهنه پینه می بندند و درد های تازه دهان باز می کنند " دیدی که یک جوانه ی گندم چقدر معصومانه و ملیح می روید !!؟!!
باورش سخت است اما من مرد تنهای سرد و لجوجی را می شناسم که تمام مدت پا می کوفت و هر بار می فهمید درگیر تر و خراشیده تر شده است و باز تنها برای ماندن و سر نرفتن چاره ای جز پا کوفتن نداشت
حالا که چه ؟؟؟؟ باشد قبول ما همان مرده های بی سر و دست شهر جنون دخترک پشت حصار هاییم که حالا با یک وام از عرش و دست مال کشی فرش به میدان حمایت و تنش دخترکی دوست داشتنی وارد شده ایم و انگار بد گیر کرده ایم در بین و بین چند احساس و چند تنش که گاهی بوی عرق شرم می دهند و گاهی بوی لزج شهوت ...
باورش حتی برای ما نیز سخت است که دیر زمانی است از من فرار و به ما پناه آورده ایم ...
یاد داستان ِ آن مردی می افتم که می خواست
با پرت کردن آجر و این خاطر جمعی که
آجرها روی هم قرار می گیرند، دیواری بنا کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:53  توسط پيمان كلانتري
|
