تبليغاتX
سکوت سنگی

سکوت سنگی

عشق با غرور زیباست 

      ولی اگر آن را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ،

                                آنوقت است که دیگر عشق نیست صدقه است

من از یک شکست عاشقانه می آیم .

بگذار همه برای اعتراف تلخ سرزنشم کنند.

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.

می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی

تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است.

همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال.

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید.

سقف اعتماد تعمیری ست. مدام چکه می کند.

آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی است.

نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که

درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است .

اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید.

اعتراضی نیست  کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است.

خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد.

اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و

او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت است. بی علاج است.

دانستنش آدم را کم کم می کشد. گریه شبانه می آورد.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.

گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست.

او نمیشنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:36  توسط پيمان كلانتري  | 

تيک تاک٫ تيک تاک

 

از ميان جاده پر از گرد و خاک ارابه گردآلودی ميگذرد.
 
اسب های سرکشی آن را می کشند و به تندی در پيچ و خم
 
راه از نظر ناپديدش مي کنند.
 
از دور ٫در دامان سبز و خرم کوه٫ دهکده های زيبايی ديده می شود.
 
ابرهای سرخ رنگ به انتظار موکب خويش در کنار افق صف کشيده اند.
 
در سرتاسر بيابان چيزی جز زيبايی ديده نمی شود.
 
ارابه ميرسد.
 
سورچی دهنه اسبان را به زحمت می کشد و آنها را نگه مي دارد .
 
 
آنگاه تازیانه از دست می نهد.
 
به زير می جهد.
 
اسب های خسته و کوفته را عوض ميکند ٬ 
 
گرده نانی برای ناهار خويش می خرد و دوباره به جای می نشيند.
 
پوستين را به خود می پيچد.
 
تازیانه را برمی دارد و دقيقه ای بعد در ميان گرد و خاک و
 
پيچ و خم جاده از نظر محو ميشود....
 
 
                                       ***
 
اين ارابه گذران٫ زمان نام دارد٫ زمان!
 
مسافرينش را ما تشکيل می دهيم.
 
راهی را که می پيماييم عمر نام دارد.
 
در اين جاده پر نشيب و فراز راه می سپريم تا به گورستان برسيم٬
 
گورستان !
 
ارابه زمان می گذرد.
 
در طول راه٫ مسافرين خود را از نظر ناپديد می کنند و
 
از آنها چيزی به جا نمی گذارد.
 
هنگامی که پای به دايره هستی ميگذاريم مسافری هستيم و
 
راهی که در پيش داريم سر منزلی بيشتر نيست.
 
کودکی٫ جوانی٫ پيری.
 
اما ميان هر يک از اين سه٫ سالها راه است.
 
اين راه دراز را توشه فراوان بايد که جز نکوکاری نيست.
 
هان ای آدميان٬ برای اين راه دراز توشه ای جز اين مي اندوزيد:
 
نکوکاری٫ نکوکاری!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:19  توسط پيمان كلانتري  |